تاريخ: شنبه 03 آبان 1393 ساعت: 09:07
تازه بهوش آمده بود
دست برد به سمت پایش
همه سکوت کرده بودند
دید آن پا دیگر وجود ندارد
خندید و گفت : « خب الحمدلله که هنوز یک پای دیگر هست »

ارسال نظر(0)
تازه بهوش آمده بود
دست برد به سمت پایش
همه سکوت کرده بودند
دید آن پا دیگر وجود ندارد
خندید و گفت : « خب الحمدلله که هنوز یک پای دیگر هست »
