تاريخ: جمعه 14 شهریور 1393 ساعت: 01:08
به شیشه های اتاقم دوباره "هـا" کـردم
و از نوشتن نامت بر آن حیا کردم
به روی شیشه کشیدم شبیـه یک گنبد
به پای شیشه نشستم رضـا رضـا کردم

چه قشنگه اون موقع که نقاره ها با نواشون اشکو از چشما جاری میکنن ...
چه قشنگه هق هق زائری که از سرِ درموندگی سر به سجده میذاره جلو بارگاهت ...
چه دوست داشتنین زائرات آقا ... نگاهاشون ، حرفاشون ، همدلیاشون ، همه ی همه ی مهربونیاشون ...
چقد عجیبه اون لحظه ای که بدون اختیار به زانو میفتن جلو کرامتت ...
و چه اندازه زیباست پاسخت به رضا رضا گفتنشون ...
به التماساشون و به زجه هایی که از سر درموندگی سردادن ...
" بـه حلقـه هـای ضـریحت دلـم گـره خـورده "
" گـره گشـای من ، اینبـار این گـره مگشـای "
ارسال نظر(0)